سلام.بازم شرمنده دیر اومدم.اصلا وقت نمیکنم.این کار آموزیم بد جوری
وقتمونو گرفته.
روز پدر که گذشت اما مبارک همه ی باباهای دنیا مخصوصا بابا جون خودم.
بابا روزت مبارکککککککککککک.دوستت دارم یه دنیاااااااا
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/7/19 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
کی لی لی لیییییییییییییییییی مامان جون خوبم روزت مبارک.
روز زن و روز مادرو به همه ی زنها و مادرای خوب ایرانی و گل تبریک میگم.
مامانیییییییییییییییی خیلی دوستت داااااااااااااااااااارم!
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/6/24 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
کی لی لیییییییییییییییییی بازم سلام.
وااااااااااااااای بچه ها از امروز کارآموزیمون شروع شد.
انشا الله میدونید که کار آموزی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟فقط مال رشته های
فنیه.بچه های سال آخر و میفرستن یه جایی واسه کار یاد گرفتن که بعد
بهشون
دیپلم بدن انشا اللللللللللللله!۸ نفرمونو فرستادن سازمان هنرهای سنتی
ایران.وااااااااااای بازم مثل ایام مدرسه اونجا میگیم و میخندیم.نازلی خودش ت
ک تنها رفته دانشگاه چمران.خودش میگه مسول خدمات شده.چای میاره و
طی میکشه و ........![]()
مونسم که رفته سازمان پارکها.اونم چمنای پارک و میزنه و .......![]()
حالا خودمووووووووووووون.جونم واستون بگه که ما اونجا گل بازی میکنیم.
ده خجالت بکشین گل بازی چیه!!!؟
سفالگری میکنیم.
خداییش خیلی
حال میده.یک ماه و نیم باید بریم.دعا کنید امتیازمونو خوب رد کنن.
بایییییییییییییی
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/6/22 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
وااااااااای بچه ها حوصله ی پست گذاشتن ندارم!چی بزارم؟چی
بگم؟امتحانامونم که تمام شد وگر نه از خاطره ی مدرسه واستون
میگفتم.حالا انشا الله کارآموزیمون که شروع شد از خاطره ی اون میگم
واستون!
تنهام نزاریناااااااااااااااا![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/6/12 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
سلام.من بازم اومدم.
اگه آهنگای رپ با حال جنوبی میخواین به وبلاگی که تو پیوندام
گذاشتم برید!
از دستش ندیدا!
رپرای اهوازی مثل ساسی مانکن و امین دالتون و سکرت و نیکزاد و
بهزاد و رونیل و سولی و .......خیلی دیگه از بچه های باحال
اهوازی.
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/5/21 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
سلام جیگرا..خاطره ی خاصی نداشتم گفتم چند تا عکس باحال
واسه موبایلاتون بزارم.خودم که خیلی دوستشون دارم.امیدوارم
خوشتون بیاداینا یک پنجم عکسایی که دارم نمیشن.فعلا همینارو
داشته باشین تا بعد.راستی امتحانام شروع شدن.واسم دعا کنید!!!







نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/5/11 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
چه میییییییییییکنه این اهواز!
امروز دوباره تعطیل شدیم!نمیدونید دیروز چه هوایی داشتیم!
هوا از گرد و خاک قرمز شده بود!نمیتونستیم پامونو بیرون بزاریم!
فکرشو کنین همه ی استان خوزستان اینجوری شده بود!
شهرای بالا از برف و بارون تعطیل میشن ما از گرد و خاک!![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/5/1 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
هاااااااااااااااااا بازم سلام.
امروزم با تعطیل شدیم!بابا چه میکنه این اهوااااااااااااااااااااااز!اما دیگه محال ممکنه فردا
هم تعطیل کنن!
اگه طوفان شن بیاد تعطیل نمیشه!
وای این دو روزه انقدر حوصلم سر رفته بود تو خونه!حس درس خوندنم نمیومد!کاشکی
هیچ وقت تعطیل نشیم!!!!!!
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/4/20 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام برو بچس!از خوشحالی نمیدونم دارم چی مینویسم!امروز ساعت 8 صبح من
در خواب ناز بودم که یییییهو تلفن زنگ زد!حدس بزنین کی بود!نازلی دیوونه بود!حالا
بگید چی گفت!!!
گفت بلند شو تنبل خان چقدر میخوابی پاشو امروز عروسیه!گفتم عروسیه کیه؟؟؟؟؟گفت
بابا اخبار اعلام کرده به دلیل گرد و خاک زیاد اهواز تمام مدارس اهواز و آبادان و .. که
تایم ظهرن تعطیلن!آقا من و بگی تا شنیدن خواب از سرم پرید!گفتم وای نازلی خدا عوضت
بده هر چی از خدا میخوای بهت بده!!!!!آخه امروز امتحان عربی داشتیم!منم گذاشته
بودم امروز صبح بخونم که نازلی زنگ زد و خبر خوب و خوشحال کننده ای داد.نزدیک
ربع ساعت من و نازلی حرف زدیم و خوشحالی کردیم!تا نازلی قطع کرد ربع ساعت بعد
بنفشه زنگ زد!گفتم دیر زنگ زدی نازلی خبرو داد!گفت اههههههه میخواستم من اول
خبر و به همه بدم!بعد از بنفشه عاطفه زنگ زد میدونست من خبر دارم فقط زنگ زد که
پشت تلفن با هم خوشحالی کنیم!بهش گفتم عربی خوندی؟گفت من اصلا فکر عربی نبودم
فکر کارای دیگم بودم!آقا یه بساطی بود !انقدر فاز داد!ای فدای اهواز بشین همتون!
اهواااااز قربونتتتتتتتتتتتت!دو هفته یه بار گرد و خاک میشه و مدارس تعطیل میشن!ولی
زیادم خوب نیستا چون آخرای ترم واسه همین کار زیاد داریم!عقب میمونیم!ولی خب
دیگه اهوازه و گرد و خاکش!کاریش نمیشه کرد!حالا اونایی که تایم صبحن هر چی فوش
بارمون میکنن.از این قبیل:الهی کوفتتون بشه!الهی حرومتون بشه!چرا شما تعطیل شدین
ما نشدیم و از این جور حرفا!
ولی خدایی دم اهواز گرم!!!!!![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/4/19 ساعت 10 AM موضوع | لینک ثابت
سلام جیگراااااااااااااا!من بازم اومدم مزاحمتون بشم!البته میدونم مراحمم اما خواستیم یه ذره با ادب حرف بزنیم![]()
الان قریب به یک هفتس داریم میریم مدرسه!!!!!!!!بازم شروع شد!البته پیش دوستام رفتن و بزن و برقص و شادی و اینا خوبه اما درسو امتحان و کنکور و .......اه اینا بده!خیلی هم بد نیستا ولی چون تو عید خیلی باد به کمرم خورده احساس میکنم که درس بده!جاتون خالی عید خیلی بهم خوش گذشت.
حتما به شما ها هم خوش گذشته!!!!!!!
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/4/9 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
دوباره سامولکم!یه خاطره ی توپ با حال دارم واستون!خواهشا بخونین!
پریروز تصویر سازی داشتیم!کنکور آزمایشی هم داشتیم!هیچکی حال و حوصله ی کنکور
و نداشت!تازه هیچکی هم نخونده بود!!!!
آقا سوالا و پاسخ نامه ها رو اوردن!اصلا انگار نه انگار جلسه ی امتحان بود!ما میزامونو
همیشه دور تا دور کلاس میچینیم!همینجوری هم سر جلسه نشستیم!هیچکی تو فاز امتحان
نبود!نازلی داشت میخورد!دو نفر داشتن داستان تعریف میکردن!یکی داشت موهاشو تو
آیینه درست میکرد!من و مونسم که داشتیم بلوتوث بازی میکردیم!عاطفه که داشت کارای
تصویر سازیشو درست میکرد!دبیرامونم که پایه و با حال!نشسته بودن میخوردن و با هم
حرف میزدن!تازه بهمون گفتن بچه ها اگه حوصله ی کنکور و ندارین الکی بزنین که زود
تر بریم سراغ کار خودمون!ما هم که منتظر بودیم!یییییهو دیدیم همه دارن اشتراکی با هم
حل میکنن!منم به مونس گفتم پایه ای شانسی تستا رو بزنیم!مونس گفت دارمت بریم!
من یکی یکی شماره ی سوال و میخوندم مونس میگفت گزینه ی 4 من میگفتم گزینه ی
2!همینجوری همه رو زدیم تا سوال آخر!البته فقط درسای عمومی و اینجوری زدیم!
تخصصیا رو خودمون مثل آدم زدیم!ییییهو دیدیم نازلی هم صندلیشو اورد نزدیک ترمون
گفت بیاین به منم کمک کنین!اینجا رو حال کنین:نازلی میگفت ده بیست سی پنقلی عمه
خالی یو خالخالی یخ!همینجوری تست میزد!عاطفه که اصلا هییییییچ!داشت کارای خودشو
انجام میداد!پاسخ نامشو داد به ما گفت بیاین واسه منم بزنین!من و نازلی با هم واسه
عاطفه تستا رو زدیم!یکی از اونور کلاس میگفت سوال 140 میشه چی؟؟؟؟؟یکی میگفت
گزینه ی 2!یکی میگفت نه 3!یه خنده بازاری بود بیا و ببین!جاتون خالی!خیلی توپ بود!ب
چه ها فکر کنین حالا خوبه همه هم قبول بشیم!!!!!!!!![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/3/11 ساعت 8 AM موضوع | لینک ثابت
سلام گوگولیا!خوبین؟منم خوبم ممنون!خاطره دارم مثل همیشه!دیروز مدرسمون تعطیل
شد اومدیم سر ایستگاه.تو استادیم تختی فوتبال بود!استقلال اهواز با نمیدونم کجا!!!
خلاصه ما سر ایستگاه بودیم دیدیم پسرا دارن از اونور خیابون با پرچمای رنگی رد
میشن!پرچما رو هم هی میبردن بالا و سوت میزدن!من و نازلی هم دو تا کاغذ رنگی
گرفتیم دستمون از اینور خیابون میبردیم بالا!پسرا هم پایه تا ما رو دیدن دوباره پرچما رو
بردن بالا و دست میزدن!تا پیش استادیم تقریبا 5 دقیقه راه بود!تا پیش استادیم پسرا راه
میرفتن و پرچما رو میبردن بالا ما هم که سر ایستگاه بودیم هی کاغذا رو میبردیم بالا!
وااااای انقدر باحال بود!آخیییییییییی!![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/3/3 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟
چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم
ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن
نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم
سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی
شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی
کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا
به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها
سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا
پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/3/2 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت
بهار بوی خزان میدهد جوانه کجاست ؟
ز بلبلان غزل آفرین نشانه کجاست؟
نگین سبز بر انگشت شاخه ها ندمید
صفای باغ چه شد سبزه ی جوانه کجاست؟
چراغ پنجره خاموش شهر غرق سکوت
خروش صبحدم و نغمه ی شبانه کجاست ؟
نمیچکد ز لب نغمه خوان نوای غزل
سرود عشق چه شد لذت ترانه کجاست ؟
خدای را چه شد آن وجد و حال شعرآموز؟
خروش اهل ادب بزم شاعرانه کجاست ؟
ز خویش بی خبرم رهنورد شب زده ام
چراغ چشم تو نازم بگو خانه کجاست ؟
منم کبوتر در خون نشسته صیاد
پناهگاه دلارام آشیانه کجاست ؟
شرنگ درد چشیدیم نقش درمان کو ؟
عذاب دام کشیدیم آب و دانه کجاست ؟
شب است و دهشت دریا و ما سیلی موج
گریخت تاب و توان از تنم کرانه کجاست ؟
حدیث مهر چه خوانی که فصل تزویر است
مخور فریب زبان و دل یگانه کجاست ؟
ملالیست ز بار زمان به شانه ی من
سری که بر نهم از عاشقی به شانه کجاست ؟
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/3/2 ساعت 0 AM موضوع | لینک ثابت
وقتی از مادر متولد شدم..صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود. به او گفتم تو کیستی؟ گفت :غم! فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با اون بازی خواهم کرد. ولی بعدها فهمیدم!! که من عروسکی هستم در دستان غم عشق: اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم ----------------------------------------------- وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند ------------------------------------------- خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ---------------------------------------------- شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/3/2 ساعت 0 AM موضوع | لینک ثابت
با عرض شرمندگی که بعد از چند روز اومدم سلاااااااااااااااااااااااام!دیگه درگیر
درسام بودم حسش نبود بیام آپ کنم اما به جاش حالا یه عالمه خبر واستون دارم!
چهار شنبه از طرف مدرسه بردنمون افتتاحیه ی نهمین جشنواره ی هنر های
تجسمی خوزستان!از ساعت هفت صبح ما رو بردن اونجا علاف کردن برنامه ده و
نیم شروع شد!انقدر شلووووووووووووغ شد!همه ی نقاشا و گرافیستا و عکاسا
و ... اومده بودن!یه فازی داد!تازه یکی از عکاسا که کاراش اونجا بود همشهری
خودم بود!دزفولی بود!مهران سبز قبا!یه پسر توپ با حالی بود!یه طوری باهامون
حرف میزد انگار صد ساله ما رو میشناسه!بهش گفتیم جمعه میخوایم بریم اردو
دزفول!گفت حیف اگه سمینار نداشتم حتماااااا با دوستام میومدم!خلاصه نمایشگاه
خیلی با حال بود!فرداش یعنی پنج شنبه به دلیل هوای خراب مدارس اهواز تعطیل
شدن!یه حالیییییییییییییییییی کردیم!دیروزم یعنی جمعه همونطور که گفتم رفتیم
اردو دزفول!فقط سوما رو بردن!دو تا اتوبوس گرفته بودن!کلاس ما با نقاشیا تو
یه اتوبوس!کلاس کامپیوتر و نقشه کشی و طراحی دوخت تو اون یکی اتوبوس!ما
ها که اول از همه رفتیم اون ته اتوبوس جا گرفتیم!دیگه میدونم خودتون میدونید
اون ته اتوبوس چه فازی میده!مونس دمبک اورده بود!تا خود دزفول میزدیم و
میرقصیدیم و میخوردیم!یه دبیرای با حال و پایه ایم بامون اومده بودن
خففففففففن!به دزفول که رسیدیم بردنمون باغ.یکی دو ساعت اونجا بودیم ناهار
خوردیم و عکس گرفتیم و ....!بچه های کامپیوتر که مرغ اورده بودن اونجا کباک
کردن!به مهران جون سبز قبا هم زنگ زدیم واسش دمبک زدیم!گفت جام خیلی
خالیه؟گفتیم آره خیلیییییییییییییی!!!!بعد از باغ بردنمون باغ حمید آباد بعد کنار
آب حمید آباد!حیییییییییییییف هر چی گفتیم بریم علی کله گفتن دیگه وقت نیست!
شوشم رفتیم!اونجا هم یک ساعت ایستادیم حال کردیم!تا تونستیم عکس و فیلم
گرفتیم!تا تونستیم خوردیم!دیگه داشتیم میترکیدیم!نمیتونستیم راه بریم دیگه!اما
با این حال بازم میرقصیدیم و میخوندیم!کم نمی اوردیم!واسه برگشتن دیگه هوا
تاریک شده بود تا اومدیم شروع کنیم به زدن و رقصیدن دبیر پرورشیمون اومد ته
اتوبوس گفت دیگه تا الان هیچی بهتون نگفتیم دیگه تا اهواز خواهشا آروم بشینید
سر جاتون.راننده سرش درد گرفته از سر و صدا!ما هم دیدیم دیگه نمیتونیم کاری
کنیم همه سر جامون نشستیم.همه بی حال بودن!یه هوای توپیم بود!حال میداد
واسه چرت زدن!دیگه همه یه ذره چرتو زدن!ساعت هشت شب رسیدیم اهواز!
بردنمون مدرسه که خانواده ها بیان دنبالمون!ما هنوز تو جو بودیم!هی میخوندیم
و دست میزدیم!!!!خلاصه این سه روز خیلی با حال بود!چهار شنبه که همش
نمایشگاه بودیم.پنج شنبه هم که تعطیل شد!جمعه هم که رفتیم اردو!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها خیلی توپ بود!
بازم میخواااااااااااااااااااام!!!![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/23 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
سلام برو بچس.ولنتاین به شما هیچ ربطی نداره ها ولی با این حال بازم مبارک!!!
دیروز نمیدونین تو مدرسه چه خبر بووووووود!هر دبیری میومد سر کلاس ما همه
یواشکی میرفتیم پشتش میرقصیدیم و میگفتیم ولنتاین مبارک!آقااااااااا همه
میخندیدن دبیر بر میگشت ببینه چه خبره ما خودمونو میزدیم به کوچه علی چپ که
اصلا انگار نه انگار!زنگ آخر دبیر نداشتیم همه رفتیم وسط حیاط مدرسه بزن و
برقص راه انداختیم!آقااااااا همه نگامون میکردن میگفتن این دیوونه ها
چشونه!!!همه ی مدرسه دورمون جمع شده بودن دست میزدن!اونایی هم که با
حال و پایه بودن اومدن وسط!فکر کنیییییید قشنگ یه دایره ی بزرگ درست کرده
بودیم وسط حیاط!البته چشمامون همه جا کار میکرد که یه وقت مدیر یا ناظمی
نیاد!خلاصه جای همه خالی!ولنتاین ما هم اینجوری بود!!!!!!!!!
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/15 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
یه عکس دیگه

تقصیر دلم چیست گر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه ی یک لحضه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحضه تماشای تو رویاست
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/15 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت
از بس که شکستم وبستم توبه فریادهمی کندزدستم توبه
دیروزبه توبه ای شکستم ساغر وامروزبه ساغری شکستم توبه
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/15 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
حافظ
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/10 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت
بازم سلام!من اومدم باز با یه خاطره ی توپ دیگه!!!امروز تو مدرسمون جشن 22 بهمن بود!از زنگ دوم به بعد!همه اومدیم تو حیاط نشستیم رو زمین!ما هم که انگار اومده بودیم پیکنیک!رفتیم پ فک وچیپس خریدیم!کلاس دوم گرافیک دو تا نمایش اجرا کرد!اولیش که راجع به دهکده ی آبی بود!نقش چند تا لر بازی میکردن!یعنی ما فقط به مسخره بودن نمایش میخندیدیم!نمایش دومم که راجع به شاه و فرح و این چیزا بود که اصلا هیچیشو نفهمیدیم!اصلا کسی گوش نمیداد بهشون! همه ی کلاسای دومموم آروم بودن و برنامه رو نگاه میکردن!ما سومیا که نگو و نپرس!وسط نمایششون پارازیت مینداختیم!نمایش دومشون که تموم شد هر چی پفک و چیپس و پوست پفک و این چیزا بود پرت کردیم توبهشون.الیته به دور از چشم مدیر و ناظما!!! خیر سرمون بزرگ مدرسه هستیم!به جای اینکه این کارارو دوما انجام بدن!ما از اونا بدتریم!نوبت گروه سرود که شد اکیپ ما با چند تا از سوم کامپیوترا که مثل خودمون پایه ی این کاران شروع کردیم به آیینه انداختن تو صورتشون!یعنی بیچارشون کردیما!جاتون خالی! یه خنده بازاری بود بیا به دیدن!حالا از مسابقه براتون بگم:هنوز م سابقه شروع نشده بود که هدیه ها رو اوردن!دوباره ما شروع کردیم به مسخره بازی!گفتیم بچه ها اینارو اوردن واسه ما!بیاین مثل بچه کلاس اولیا آروم بشینیم!یییییهو همه دهنامونو بستیم و دست به سینه نشستیم!فقط میخندیدیییییییییییم!برنامه که تموم شد همه بلند شدن رفتن فقط ما سوما نشسته بودیم رو زمین!یعنی خشکمون زده بود از بی مزگیه برنامه!همش به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم اونم به یه حالتی که همه فهمیدن چقدر برنامه چرت بود! خودمون رفتیم تو کلاس زدیم و رقصیدیم!به هم میگفتیم خدایی اگه ما از اول تا آخر جشن رفته بودیم اونجا میزدیم و میرقصیدیم که خیلی بهتر از برنامه ی چرت اینا بود!تازه سرگرمم میشدن!تو طول برنامه همه ساکت میموندن!تازه یکی از دوستام که خیلی با حال مسخره میرقصه!اصلا ما واسه خودمون فیلمی هستیما!یه بار باید بیاین کارامونو ببینید!حالا کی میاین؟![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/7 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/2 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
| عشق تو نهال حيرت آمد | وصل تو کمال حيرت آمد | |
| بس غرقه حال وصل کخر | هم بر سر حال حيرت آمد | |
| يک دل بنما که در ره او | بر چهره نه خال حيرت آمد | |
| نه وصل بماند و نه واصل | آن جا که خيال حيرت آمد | |
| از هر طرفی که گوش کردم | آواز سال حيرت آمد | |
| شد منهزم از کمال عزت | آن را که جلال حيرت آمد | |
| سر تا قدم وجود حافظ | در عشق نهال حيرت آمد |
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/2/1 ساعت 11 PM موضوع | لینک ثابت
بازم سلام!من با یه خاطره ی دیگه اومدم براتون!!!!!!!! براتون بگه که دیروز و پریروز مسابقه ی بسکتبال داشتیم تو سالن! فکر کنم نصف مدرسه های اهواز اومده بودن!البته فقط دبیرستان! از دبیرستان ما 12 نفر قبول شدن!من و سپیده جونم بودیم!من که تو تمرینا دستم مسدوم شد!اونجا تو سالن دکتر بود اومد واسم اسپری سر کننده زد روشم یه چسب مخصوص زد!خیلی توپ بود! هیچی حس نمیکردم!روز اول که بازی کردیم یه بار بردیم یه بار باختیم!(هر تیم دو تا بازی داشتن)!روز دوم که امروز بود اولین بازی خورد به تیم ما!چشمتون روز بد نبینه!باااااااختیییییییییم!مثل لشگر شکست خورده شده بودیم!دست از پا دراز تر رفتیم مدرسه!روز قبلش که اصلا مدرسه نرفتیم!از 7 صبح ما رو کشوندن اونجا تا 4 بعد از ظهر!دبیر ورزشمون گفت من با دبیراتون هماهنگ میکنم که غیبت واستون رد نکنن!دو تا از دوستای دیگم که از پا مسدوم شدن!یکی دیگه باز دستش ضرب دید!اووووووووووه نمیدونین!رسمونو کشیدن! ما هم که اصلا تمرین نداشتیم!همش 2 ساعت تمرین داشتیم اونم تو مدرسمون!تازه خیر سرشون لباسم واسمون خریده بودن!آخه بگوووووو تو این سرما کی تاپ و شلوارک میپوشه که شما واسمون خریدین!همه از سرما بدناشون درد گرفته بود!حالا بین خودمون بمونه ما نخوایم کسی بفهمه قهرمان بسکتیم کیو باید ببینیم؟هاااااا؟نه شما بگین!کیو باید ببینیم؟وای مامانم اینا!
!جونم ![]()
نوشته شده توسط دلژین و سلام در 2008/1/31 ساعت 9 AM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوباره سلام!نترسین من خودمم البته با آقا سلام میخوایم این وبلاگ و اداره کنیم!یاد خاطره هام بخیر!تو رو خدا دوباره بیاین!ما رو تنها نزارین!من دلژین 17 ساله از اهواز رشته ی گرافیک به همراه دوستم آقا سلام 23 ساله از سقز رشته ی حسابداری!چاکرتونیم به مولا!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY